تبلیغات راز زندگی
در انزوای آسمان قلب تنهایم
امشب هیچ ستاره ای نیست
و هیچ آشیانی
تا دمی بیارامد در آن
جغد شومی که از لذت حادثه ی شیرین مرگ می گوید
من هستم و مسخ سکوت
مشق بی چرای دفتر زندگیم
به روزان
و شبان
و هر زمانم!
در غمکده ی قلبم
که سفرکردگان دیاران پوچش
بیش اند از بازماندگان غربت آشنا
امشب هیچ چشم اندازی نوید صبح روشنی نیست!
و پیاله زهری
تا تسلیم فرمان زندگی نباشم حتی!
امشب نیست
نه مرهمی برای زخم های یه چرک نشسته ام
و تیزترین نوک خنجری
تاول عفونت بارم را بازنخواهد کرد
عفونتی که به قلبم چنگ درانداخته
و غده ی سرطانی غم
با تکثیر هیولاگونه اش
خویشتن را بیش از هرزمانی به جانم انداخته
آه٬امشب هیچ طبیبی به بالین بیماریم نیست
طبیبی که درمان بیماریم بود
نمی خواهد مرا هیچگاه
و هیچکس نمی داند ناله ام از چیست
و ننالیدنم برای چیست؟
آسمان امشب بیدار می بارد
به خیانت سرخوردگی هایم
در حسرت فرصت های برباد داده
به سوگ صداقت پوچالیم
در پوچی افگار مرده ام
و باد دیوانه می برد
قصه ی غصه هایم را تا خانه ی دوست
باد دیوانه
باد دیوانه
باد دیوانه
کجا؟
کجا؟
کجا؟
نبر این خلواژه ها را تا خانه ی دوست
که امشب از
حسرت ناداشتنش گریانم
و از رویای پوچالی دیدنش
نباید او بفهمد!
نباید او بفهمد!
و باد در معبر خانه ها
بر بام ها
بر کوچه ها
رهگذرها
به کنار گوش دوست
می گرید از غصه هایم!

با شمعی به خانه ام آمدند آنان
و هیچ ندیدند آنجا
زبان به طعنه گشودند عده ای
که در او هیچ نیست درخور و شایسته
و کسانی در آن نور اندک
به بازیچه ای دل خوش کردند
و گمان کردند چیزی یافته اند
اما تو با خورشیدی آمدی
و نور را به تاریکی خانه ام هدیه کردی
و حقارت آن را در پاکی اش ندیدی.
چگونه است راز این تفاوت خدایا...
با سبدی خالی
مهمان تک درخت باغچه ام شدند آنان
هر چه به دستان کوتاهشان می رسید٬چیدند
از آن میوه های شاخه های حقیر
تهی از نوازش خورشید اما
و خوردند و دهنی کج کردند
از تلخی اش تنها
اما تو با دستان نوازشگرت آمدی
با سبدی پر از شکوفه های گل
که در باغچه ام کاشتی
و آن میوه ی بلندترین شاخه ام
را به من شناساندی
و گفتی و یادم دادی
همیشه آنچنان باشم!
چگونه است راز این تفاوت خدایا...
با گوشخراش ترین آواهای مهیبشان
در خواب آسایش آزارم می دادند اینان
و در آرزوی لحظه ای خواب
اشکباران می کردند چشمانم را
اما تو با گوشنوازترین لالایی غریب
به خوابم می کردی
و در آرزوی لحظه ای دیدنت
به بیداری می کوشیدم من!
چگونه است راز این تفاوت خدایا...
بالهایم را می بستند آنان
و فریاد پریدن سر می دادند برایم
خنده شان آسمان را پر می کرد از ناتوانی ام
قعر خاک را آشنایم کردند
اما تو پرستوی بی چرای زندگیم
بی سخنی
پرواز را به من آموختی
با بال های ناتوانم حتی!
و مرا به مهمانی اوج آسمان بردی!
چگونه است راز این تفاوت خدایا...
از نزدیک مرا دیدند و نفهمیدند
از دور ترا دیدم و مرا فهمیدی
در کنارم بودند و نشناختند مرا
دور از من بودی تو شناختی ام تنها!
و گفتند دنیایت به پشیزی نیرزد
دیدم تو دلیل دنیایم شدی اما
گفتند صداقت به داستان هاست تنها
دیدم تو داستان صداقت شدی اما
گفتند تو را با او نیازی نیست حتی
دیدم پاسخ نیازهای نگفته ام شدی اما
گفتند دیدی اش مگر که چنین می گویی
دیدم دیدنت اما مرا لایق نیست
چگونه است راز این تفاوت خدایا...

مرگ در فضای ذهن اطاق جاریست
با حسادت بویناکش در هوای غبارخورده ی سالیان
و دست غریب نمناکش در ترک های دیوار
در سکون یخزده ی پنجره ها
در چشمان بی فروغ صورتکهای خسته ی قاب شده
سنگینی فرمانرواییش احساس می شود
به زندگی تهی از
حسرتی ٬ آهی
لبخند ه ای و نیازی
برای بودن حتی!
گویا هیچ کس
هیچ گاه
هیچ جا
هیچ زمان
اینچنین زندانی زندگی مرگ زایش نبوده است
که منم اینسان!
تنها
غمگین
ناپاک
مغموم
و در شکست سرفروبرده!
زندگی در این فضای شوم
زندان خالی
تنها تکرار واژگان هزاربار گفته است
از دهان هر انسانی
هیچ سخن جدیدی در بند پیدایش نیست
که زندگی سالیان سال است که تنها در تکرار است
در روند یکسان شب و روز
آری گذشت روزها را برهان من مکن
که روز تنها فریاد گذشت شب تلخ ناکام است
و شب انعکاس افکار پوچ روزمرگی
در نیاز آن مرگ پدید نامده!
و بهانه ی اندک زندگی هم
تنها در صورتکان رنگ پریده ی
زنده ترین مردگان دنیا پیداست
صورتکان قاب شده به دیوار اطاق
با هزاران سلسله افکارشان
که دیگر در این زندگی گویی ارزشی ندارد
که خودپیروزی تنها فکر مردمان است!
دیگر هیچکس باور نمی دارد
که شاید تو فرصتی را برای دیگری باقی بگذاری
که هرچه فرصت است
هرکس که می تواند
باید به چنگ آورد
بی احساس فروتنی حتی
و فریاد برآورد
منم ستوده ترین انسانی که دیده اید
و من تنها می توانم در اطاقم
بخندم از این فاجعه ی انسانی
که انسانیت تنها به کوچکی
بازویی که بدست آورنده است
سنجیده می شود
نه در بزرگی نا باورانه ی
بازوهای دست گیرنده!
و صورتکها می خندند
به من حقارت هایم
انسان ها و افکارشان
خودشان و کوچک شمردگیشان هم!

مرگ در فضای ذهن اطاق جاریست
با حسادت بویناکش در هوای غبارخورده ی سالیان
و دست غریب نمناکش در ترک های دیوار
در سکون یخزده ی پنجره ها
در چشمان بی فروغ صورتکهای خسته ی قاب شده
سنگینی فرمانرواییش احساس می شود
به زندگی تهی از
حسرتی ٬ آهی
لبخند ه ای و نیازی
برای بودن حتی!
گویا هیچ کس
هیچ گاه
هیچ جا
هیچ زمان
اینچنین زندانی زندگی مرگ زایش نبوده است
که منم اینسان!
تنها
غمگین
ناپاک
مغموم
و در شکست سرفروبرده!
زندگی در این فضای شوم
زندان خالی
تنها تکرار واژگان هزاربار گفته است
از دهان هر انسانی
هیچ سخن جدیدی در بند پیدایش نیست
که زندگی سالیان سال است که تنها در تکرار است
در روند یکسان شب و روز
آری گذشت روزها را برهان من مکن
که روز تنها فریاد گذشت شب تلخ ناکام است
و شب انعکاس افکار پوچ روزمرگی
در نیاز آن مرگ پدید نامده!
و بهانه ی اندک زندگی هم
تنها در صورتکان رنگ پریده ی
زنده ترین مردگان دنیا پیداست
صورتکان قاب شده به دیوار اطاق
با هزاران سلسله افکارشان
که دیگر در این زندگی گویی ارزشی ندارد
که خودپیروزی تنها فکر مردمان است!
دیگر هیچکس باور نمی دارد
که شاید تو فرصتی را برای دیگری باقی بگذاری
که هرچه فرصت است
هرکس که می تواند
باید به چنگ آورد
بی احساس فروتنی حتی
و فریاد برآورد
منم ستوده ترین انسانی که دیده اید
و من تنها می توانم در اطاقم
بخندم از این فاجعه ی انسانی
که انسانیت تنها به کوچکی
بازوی بدست آورنده است
سنجیده می شود
نه در بزرگی نا باورانه ی
بازوهای دست گیرنده!
و صورتکها می خندند
به من حقارت هایم
انسان ها و افکارشان
خودشان و کوچک شمردگیشان هم!

ای تیره ابران آسمان
که به غرش رعدی گریه سر می دهید
به پاکی بارانتان غره مباشید
که من اینگونه بی دم زدنی
همیشه گریانم از خوبی هایش!
ای آرامش آبی دریا
موج کوچکت کجا نشانی از طوفان دارد
اما این نیز تنها دروغیست
در برابر منی
که خشم ناباوریهایش را در خود می ریزم
بی هیچ طوفانی و آرامشی حتی!
ای سبز بید مجنون
به پف بادی لرزانی از ترس
تکان خوردنت هم تنها خیالیست اما
من را بنگر
که از ترس ندیدنش همیشه در شکستن!
ای بلبک محزون بی گل
نغمه ی آوازی سر می دهی
که تنها بازیچه ایست
در برابر غزلواره های این دل
که نمی سرایم برایش از شرم!
ای خورشید خوشخیال آسمان ها
خوشباوری چشم بسته ات
به دروغ زیبایت در آسمان
اندکیست در میان این همه فکر و خیالم از او
و دلخوشی هایم از شاید آمدنش!
ای مهتاب رنگ پریده ی آسمان
بر آب برکه زلال
نشانی از صداقت خدا
در ظلمت شبانگاهان
هیچ است صداقتت اما
در کنار این قلب که او را می پرستد
اما او باورش نمی کند
به کردار خداوند
که هیچگاه مخلوقش را باور نکرد
او نیز مرا نشناخت
و من اینچنین همیشه
زیر باران خواهم گشت
تا کس نبیند گریه هایم را
و دریا را کوچک خواهم دید
در عظمت پوچالیش
تبری در دستانم
هرچه بید مجنون است سر می برم
بلبکان زندانی را پرواز خواهم داد
اما رو سوی مرگ
خورشید را زبر ابری پنهان خواهم کرد
سنگی در برکه می اندازم
تا تصویر ماه را در خود ببلعد
من از زمین و زمان
از زندگی هیچ نمی خواهم
چرا که او مرا نخواست

به دیدار یک افق دوردست
دست در دستان کسی دارم
که عمری در کنارش بوده ام
نه به دلشادی دو قلب
نه در تداعی گرمای یک عشق
نه در شتاب ثانیه های دوست داشتن
در تکرار یک عادت واهی اما
در ظلمت سرمای نفرتی
در سکون زمان های مبهوت
چراکه من و او را پیوندی نیست
جانکاه و غمساز
که بی قرارمان کند
در شادی یکرنگی
من و او را تنها
دیوار جنون و جداسری
یکجا نگاه داشته
به دیدار یک افق دوردست
من و تنهاییم
دست در دست هم می مانیم تنها
دلسرد و از هم خسته!
درآن دوردست افق
چه می گذرد؟
که آسمان
پیشاتی سجود به خاک می ساید
چیست آنجا؟
در حادثه ی برخورد زمین و آسمان
که حتی
خورشید نیز غروبش را آنجا
جشن می گیرد
و طلوعش را نیز
چیست آنجا؟
چیست؟
هر چه شادی که در زمین نیست
و پاکی و صداقت ها
حتما آنجا پنهان است
در آن افق دوردست
در آن دوردست افق!
تنهاییم را چون سایه ای باخود می برم
و به او می گویم:
((به آن افق می برمت سایه ی شوم
تو کسی را می یابی
و من نیز!
دستان گره خوردمان را باز می کنیم
و از سرمایش نجات می یابیم
حلقه در دستان گرما می بندیم
تو جدا با کسی هر که می خواهی
و من جدا با خویشتنی هم روح
تو فقط اندکی گام برداشتنت را سریع تر کن
بسان زبانه های آتش هوس من در
یافتن آن پاراتادوس))
و زهرخنده ی توهین بارش نثارم می شود
دلم می خواهد سنگی٬کلوخی٬
چوب پاره ای هرچه باشد را
بیایم هر چه داغ تنهایی دارم بر سرش خورد کنم
اما دریغا که فرصتی نیست
باید رفت!
می روم
می روم
می روم پیش
اما
افق نیز هم!
من به افق نمی رسم و افق نیز به من!
و تنهایی این را می دانست!
کلوخی می یابم و هر چه که داغ دارم
بر سرش فرو می ریزم
....
....
....
و آخرین کلامش فریاد دردیست که برمی دارد
کنون من هستم تنها
با جسد تنهاییم بر دوش
که هیچگاه از من جدا نمی شود!
این است زندگیم تا افقی
که هیچگاه بدان دست نمی یابم

دلقکان دنیای خنده
با بازوان توانمندشان
و دهان پررونقشان
می خندانند تو را
گاه چیزی از برابرت پنهان می کنند
و گاه غایبی را نمایان
چشم گرد می کنی از تعجب
و دهان به خنده وامی گذاری
آری زندگی نیز از ایندست است
آه ای دلقکان
دنیای پست زندگی
به خنداندنم تلاش بیهوده برمدارید
که عار می آید مرا ز خنده
من دگر خویشتن را به رنگ سخیف خنده نمی آلایم
مرا گریه ای ارمغان دهید جاودان
اگر در توانتان هست
که غیب کنید خنده را از دهان
سبزم کنید در گریه هایم
ای تماشاگر دلقکان
که از خنده سر رفته ای
به خنده چه دل خوش کرده ای؟
خنده ای که برای خودت نیست
و راه بر تمسخر دیگری دارد فقط
و می شوید هرچه صداقت باقیست!
دمی گریستن را خوش باش!
که از برای خودت است فقط
و راه بر تمسخر خودت دارد تنها
و می شوید هرچه پلیدی باقیست!
ای تماشاگر دلقکان
که از خنده سر رفته ای
به خنده چه دل خوش کرده ای؟
آن هنگام که نمی دانی
با صورت خندان چه کنی
که نازیبا می شود
در طرح خنده ای
با آن دهان باز شده چه می کنی؟
هیچ می دانی چه هنگام بایدش بست؟
وامی مانی چون گلوله ای در فضای بی زمان
گریستن را دمی خوش باش
که می دانی چه باید کنی با صورت
می توانی در میان دستانت پنهانش کنی
و دستان را میان زانوها
و پنهان شوی چون سکونی
در معبر زمان!

صبحدم
پنجره ام را می گشایم
به کردار نجوای عادتی یکسان
تا پرندگان بهاری
شعر بامدادان را بهانه ی آواز کنند
و اتاق از هوای خواب آلوده تکرار رهایی یابد
و نسیم اما
صدای رهگذر خسته ی کهنه خر کوچه ها را
با خود همراه دارد اینبار
صدایی محزون از دور بر می یاید:
آهن کهنه٬مس کهنه٬همه چیز کهنه....
ــ راستی را٬آهای
با توام هان
ای کهنه خر خسته
روح کهنه ی من چند؟
هزاره ها غبار خورده در جستجوی واقعبت خود
قرن ها خاک گرفته در خروش ناانسانیت ها مغموم
و سالیان در تلاطم تنهایی ها گرفتار و زنگار بسته!
روح کهنه ی من چند؟
ــ صدای کهنه خر خسته
از عمق هنجره یی دردمند
روح تو را نمی خرم
که خریداری ندارد!
و صدایش باز در تکرار گوشها زنگ برمی دارد
آهن کهنه٬مس کهنه٬ همه چیز کهنه...
به دنیایی که
آهن و مس را
به سوده تر از روح انسان می دانند
باید پنجره را بست
و راه بر تمامی عادتها!
